

.jpg)
از نیمهشب در مصلای امام خمینی(ره) بودیم. هنوز درها به روی مردم باز نشده بود. خادمان، نیروهای اجرایی، خبرنگاران و مسئولان هر کدام گوشهای مشغول آخرین آمادهسازیها بودند. صدای بیسیمها با سکوت شب در هم میآمیخت و هر چند دقیقه، گروهی مشغول مرتب کردن صندلیها، آمادهسازی مسیرها یا آخرین هماهنگیها میشدند.
اما آنچه بیشتر از همه دیده میشد، حال آدمها بود. گوشهای مردی نماز شب میخواند. چند نفر آرام زیر لب نوحه زمزمه میکردند. عدهای حلقههای کوچک عزاداری تشکیل داده بودند و بیصدا اشک میریختند. هنوز خبری از جمعیت نبود، اما مصلا از همان ساعتها بوی وداع میداد؛ وداعی که همه میدانستند یکی از ماندگارترین لحظههای تاریخ این سرزمین خواهد شد.

هر چه به صبح نزدیکتر میشدیم، انتظار هم رنگ دیگری میگرفت. نزدیک اذان صبح، نخستین گروههای مردم از راه رسیدند. زن و مرد، پیر و جوان، خانوادههایی که از ساعتها قبل خودشان را رسانده بودند تا شاید چند دقیقه زودتر وارد شوند. بعضی قرآن در دست داشتند، بعضی تسبیح، بعضی پرچم ایران و بعضی فقط اشک.
با روشن شدن هوا، دیگر سکوت شب جای خودش را به زمزمه جمعیت داد. صفها لحظه به لحظه طولانیتر میشد. از هر دری که نگاه میکردی، آدمهایی را میدیدی که آمده بودند آخرین سلامشان را بگویند.
حوالی ساعت هفت صبح، پس از حدود چهل روز انتظار از زمان شهادت، پیکر رهبر شهید در جایگاه قرار گرفت.
لحظهای بود که شاید هیچ دوربینی نتواند تمام سنگینی آن را ثبت کند. انگار زمان برای چند ثانیه ایستاد.
صدای گریهها بلند شد. مرثیهها یکی پس از دیگری آغاز شد. زنان در بخش خودشان اشک میریختند و نوحه میخواندند. مردان سینه میزدند. بعضی دستهایشان را به سمت جایگاه بلند کرده بودند و بعضی فقط ایستاده بودند و نگاه میکردند؛ همان نگاههایی که هزار حرف ناگفته در خود داشت.
بهعنوان خبرنگار، بارها مراسم تشییع، وداع و سوگواری را پوشش دادهام. عادت کردهایم لحظهها را ثبت کنیم؛ عکس بگیریم، فیلم بگیریم، گزارش بنویسیم و احساسمان را پشت قاب دوربین پنهان کنیم.
اما بعضی صحنهها، خبرنگار را هم از پشت دوربین بیرون میکشند. در میان آن همه جمعیت، پیرمردی توجهم را جلب کرد.
نه تریبونی داشت، نه کسی دورش حلقه زده بود. تنها ایستاده بود؛ رو به جایگاه.
با تمام توان، بر سینهاش میکوبید؛ آنگونه که پدری بر سینه میزند وقتی فرزندش را از دست داده باشد، یا فرزندی که هنوز باور نکرده سایه پدر از سرش کم شده است.
میان گریههایش، فقط یک جمله را بارها تکرار میکرد: «فدات بشم... فدات بشم...»؛ این دیگر یک شعار نبود. یک جمله از پیش حفظشده هم نبود.
فریاد دلی بود که انگار تکیهگاهش را از دست داده بود. اشک از صورتش جاری بود، اما دست از سینه زدن برنمیداشت.
اطرافیان هم گریه میکردند، اما عزاداری او رنگ دیگری داشت؛ عزاداری مردی که سوگ را نه با کلمات، که با تمام وجودش زندگی میکرد.
دوربین را روی او نگه داشتم. چند دقیقه فقط نگاهش کردم. با خودم فکر کردم گاهی برای شناخت عمق یک حادثه، لازم نیست آمار جمعیت را بشماری، لازم نیست تعداد دوربینها یا وسعت مراسم را روایت کنی؛ کافی است صورت یک آدم را ببینی که تمام اندوهش را بیهیچ واژهای فریاد میزند.
شاید سالها بعد، خیلیها از این مراسم با اعداد و ارقام یاد کنند؛ از میلیونها عزادار، از ساعتهای طولانی وداع، از تصاویر تاریخی.
اما اگر از من بپرسند ماندگارترین قاب این روز چه بود، خواهم گفت: پیرمردی که میان آن دریای جمعیت ایستاده بود، بر سینهاش میزد و با صدایی که از ته دلش برمیآمد، فقط میگفت:
«فدات بشم...»
شاید تمام روایت این وداع، در همین دو کلمه خلاصه میشد. دو کلمهای که از دل برآمد و در میان اشکهای هزاران عزادار، تا همیشه در ذهنم ماند.
« خبرگزاری کرامت، راوی حقیقت »
در عصر فریب، در روزگاری که با جنگ روایتها توسط امپراطوریهای رسانه ای رو به رو شده ایم در زمانی که حقیقت را به گردباد میسپارند تا دیده نشود و در دنیایی که خاموشی را برای تاریکی میخواهند ما شمعی برافروخته ایم تا سر آغاز روشنایی گردیم، صدای بینوایان شدهایم تا روایت کنیم حقیقت را...
دفتر مرکزی خبرگزاری در محل ساختمان مرکز اطلاع رسانه و رسانه های نوین مجمع جهانی کرامت است.
تمامی فعالیتهای «خبرگزاری کرامت» در مسیر آگاهی بخشی و برای تعالی بینش است، این خبرگزاری زیر مجموعهای از مرکز اطلاعرسانی و رسانه های نوین «مجمع جهانی کرامت» بوده و فعالیت های آن با هماهنگی آن نهاد معظم صورت میگیرد. ضمنا بروندادها و محصولات متنوع رسانه ای این مجموعه حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه بوده و فعالیت های آن متاثر از تشکیلات مومنانه مجمع جهانی کرامت و تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.




(3)(4).jpg)




.jpg)